تبلیغات
تکاندهنده ترین و عجیب ترین عکس و کلیپها از حوادث ، سوتی های خنده دار ،وقایع ترسناک و دیدنی در دنیا - تقدیر و امید به زندگی
آمار و اطلاعات
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

وقتى پاى عشق به میان مى آید وقتى بنا بر این گذاشته مى شود که خوبى را با خوبى جواب داد وقتى قرار مى شود که وفادارى حرف اول را بزند آن وقت است که بناى زندگى براساس همان پیمانى که سر سفره عقد گذاشته مى شود پایه گذارى مى شود.................

 

 

آمنه شیخ زنى است روستایى كه سالهاست با عشق و امید به آینده و توكل به خدا نشسته و ذره و ذره عشق نثار مردى كرده است كه روزى به عنوان همسر پاى در خانه اش گذاشته است.محبت را با محبت و خوبى را با خوبى چه زیبا پاسخ داده است. آمنه ۳۲ ساله است خودش مى گوید: من و موسى هرچند فامیل بودیم ولى زیاد همدیگر را نمى دیدیم. پدر و مادر موسى از هم طلاق گرفته بودند و موسى از پنج سالگى در خانه اى بزرگ مى شد كه نامادرى اش به او سخت مى گرفت، موسى در سایه این سخت گیرى ها خودش را با شرایط وفق مى داد و در كار كشاورزى و دامدارى و نگهدارى چند خواهر و برادر كمك مى كرد به همین خاطر از كودكى آنقدر گرفتار بود كه كمتر دیده مى شد. یادم هست وقتى ۱۴ ساله شد، روستا را ترك كرد و به تهران آمد تا در تهران كار كند.آمنه به یاد عشق مى افتد و روزى كه به موسى علاقه مند شده بود. اشك در چشمانش حلقه مى بندد.

- یادم هست كه موسى بعد از چند سال هر وقت به مرخصى مى آمد به خانه ما مى آمد و با اصرار از پدرم مرا مى خواست. پدرم مخالف بود. مى گفت او خیلى كم سن و سال است و نمى تواند از عهده مسؤولیت زندگى بربیاید من تا قبل از خواستگارى موسى به او فكر نكرده بودم ولى بعد از آن براى اولین بار عاشق شدم اما به علت احترام و حیایى كه آن روزها در دختران بود، سكوت كرده بودم. دلم براى موسى تنگ مى شد. او به داشتن اخلاق و رفتار خوب در میان همه زبانزد بود. با اینكه سختى زیاد كشیده بود ولى در سایه این سختى ها خوب پرورش پیدا كرده بود.

برق در چشمان آمنه مى درخشد یك روز با خواهرم در مورد محبت موسى حرف زدم. همان شد. خواهرم اصرار كرد و مادرم هم از پدرم خواست به موسى جواب مثبت بدهیم. من و موسى ازدواج كردیم و یك سال و نیم بعد من با او به اسلامشهر آمدم. موسى در یك خشكشویى كار مى كرد.موسى خیلى با من مهربان بود. از محل كارش كه به خانه مى آمد مرا با خودش بیرون مى برد به خاطر اینكه از خانواده ام دور بودم و دلم تنگ مى شد به من توجه زیادى مى كرد.

مى گفت هرچه دوست دارى براى خودت تهیه كن برایم هدیه مى خرید، تمام تلاش موسى این بود كه من احساس خوشبختى كنم. موسى به من عشق كردن و محبت ورزیدن را در آن سالها یاد داد. وقتى فرزند اولمان كه دختر بود به دنیا آمد او مثل یك مادر به من توجه كرد. مادرم از من دور بود ولى با وجود موسى من احساس مى كردم مادرم در كنارم است و هیچ مشكلى ندارم.

خوشبختى من با تولد فرزند دوم ما بیشتر شد. شوهرم كارش را عوض كرد و در یك شركت سرایدار شد این باعث شد كه من و او وقت بیشترى در كنار هم داشته باشیم. همان موقع با پس اندازى كه كرده بودیم خانه نیمه سازى خرید كه تنها زیرزمین آن ساخته شده بود، هرچند این زمین در جاى دورافتاده اى در اطراف كرج بود ولى ما راضى بودیم.

زن به دو سال قبل برمى گردد به یاد روزى كه براى رفتن به عروسى از خانه بیرون رفته بودند ولى...

شهریور سال ۸۲ و روز نیمه شعبان بود. براى عروسى یكى از بستگان باید به قزوین مى رفتیم. با موسى و بچه ها سوار موتورسیكلت شدیم. هوا كم كم داشت تاریك مى شد. بعد از پمپ بنزین در اتوبان در یك لحظه مینى بوس به طرف ما منحرف شد، نمى دانم چه شد كه كنترل موتور از دست موسى خارج شد و ما با سرعت به طرف حاشیه منحرف شدیم. موسى براى اینكه اتفاقى براى ما نیفتد موتور را رها نكرد من و بچه ها روى زمین پرت شدیم و او محكم به گاردریل برخورد كرد. با اینكه زخمى شده بودم به طرف شوهرم دویدم. او با صورت روى زمین افتاده و خون اطرافش را گرفته بود. از زانویش خون فوران مى كرد. با چادرم زانویش را بستم. سرش را بلند كردم، نمى دانید چه حالى شدم. نیمى از صورت موسى نابود شده بود. موسى دیگر بینى نداشت. یعنى او همان شوهر من بود؟ موسى بى هوش بود و من در حال بى هوشى.

نمى توانستم باور كنم. یك دفعه متوجه دخترم شدم. جلو رفتم و نگذاشتم كه صورت پدرش را ببیند. روسرى از سر او برداشتم و روى صورت موسى انداختم. مردم جمع شده بودند همه فكر مى كردند موسى در حال مرگ است. پلیس آمد و گفت باید صبر كنى تا آمبولانس بیاید. گریه مى كردم. چادر عروسى را روى زمین پهن كردم با كمك چند نفر موسى را درون آن گذاشتیم به مأمور پلیس گفتم: نگذار بچه هایم یتیم شوند.

موسى را در ماشین پلیس گذاشتیم و به طرف بیمارستان شهید رجایى قزوین راه افتادیم. پزشكان او را در آن حال كه دیدند گفتند زنده نمى ماند ولى با این حال او را به اتاق عمل بردند راهى براى تنفس موسى وجود نداشت. بعد از چند ساعت جراحى زیر حنجره او را شكافتند و چشمش را تخلیه كردند. موسى دیگر صورت نداشت. به من گفتند باید پاى او را هم قطع كنیم. دست به آسمان بردم. با خدا حرف زدم.

 خدایا من به عشق این مرد از روستا به تهران آمدم در این شهر غریب مرا و دو بچه ام را تنها نكن. خدایا آرزو دارم با موسى در حالى كه روى پاى خودش ایستاده به خانه برگردم. اگر موسى زنده نماند به خانه برنمى گردم. خدایا به من مهلت بده تا بتوانم خوبى هایش را جبران كنم.

موسى بى هوش بود. پزشكى كه بى تابى ام را دید گفت: او زنده نمى ماند. اگر هم بماند دیگر صورت ندارد. او را مى خواهى چكار؟                                             

روز بعد شوهرم را مرخص كردند در حالى كه حتى زخم هاى صورت را نشسته بودند تا سنگریزه ها از آن بیرون برود. موسى را به تهران آوردیم هیچ بیمارستانى او را پذیرش نمى كرد، مى گفتند فایده ندارد، مى گفتند باید ۳۰ میلیون تومان به حساب بیمارستان بریزى.

 بالاخره با وساطت یك پزشك موسى در بیمارستانى بسترى شد. یك متخصص بعد از معاینه موسى گفت باید فوراً یك جراحى روى سر شوهرت بشود. شوهرم را جراحى كردند.

 

تا ۲۰ روز موسى در كما بود. در تمام آن روزها كنارش بودم. آن روز شروع به حرف زدن با او كردم. شعرى را كه دوست داشت، برایش خواندم. از عشق و تنهایى ام برایش گفتم. به او گفتم مى دانم به خاطر اینكه بلایى سر من و بچه ها نیاید خودش را فداكرده است. در یك لحظه احساس كردم انگشت دستش حركت كرد. دستش را در دستانم گرفتم. صدایش زدم و موسى آرام چشم باز كرد. گفتم موسى من را مى شناسى؟ سرش را تكان داد. اشك هایم مى ریخت و من به خاطر اینكه خدا نور امید را به قلب من تابانده بود، سپاسگزار بودم. تهران را نمى شناختم. به سختى به چند داروخانه مى رفتم و براى شوهرم دارو مى خریدم.

 

موسى نمى توانست صحبت كند چون در فك بالا و بینى اش به شدت آسیب وارد شده بود. من و موسى به زبان اشاره با هم حرف مى زدیم. همان موقع در پاى او پلاتین گذاشتند. روز و شب از كنار موسى تكان نمى خوردم. پایین تخت موسى پتویى را كه پرستاران داده بودند مى انداختم. براى اینكه اگر موسى در نیمه شب درد داشت بتوانم متوجه شوم و پرستار را صدا كنم. نخى به دست او بسته بودم و سر دیگر نخ را به دست خودم بسته بودم تا با حركت دستش متوجه شوم همه پزشكان مى آمدند تا من و موسى را ببینند. یكبار یكى از آنها گفت: ما با این شغل و درآمد و موقعیت هیچوقت این قدر مورد توجه نبوده ایم. خوشا به حال شوهرت كه اینقدر دوستش دارى.گفتم: آقاى دكتر شاید شما هیچوقت مثل موسى خوب نبوده اید. دوماه از زمان تصادف گذشته بود. موسى نه فك بالا داشت نه بینى و نه كام. هوا مستقیم وارد دهانش مى شد. زبانش خشك شده بود و ترك هاى عمیق و دردناكى داشت و نمى توانست حرف بزند. براى اینكه موسى متوجه نشود كه چه اتفاقى براى صورتش افتاده است شب ها پرده اتاق را مى كشیدم مبادا كه عكس خودش را در شیشه ببیند. یك روز با اصرار گفت: آمنه یك آینه به من بده.     

در یك لحظه ماندم چه كنم. به او گفتم: قبل از اینكه آینه بدهم باید به حرفهاى من مثل قبل گوش كنى و آنها را باور كنى. به موسى گفتم از دیدن چهره ات نباید ناراحت شوى و امیدت را ازدست بدهى. مهم این است كه براى من هیچ چیز عوض نشده است.

 موسى آینه را گرفت. چند دقیقه شوكه شد و بعد شروع به گریه كرد. روى صورتش دست مى كشید. نمى توانست حرف بزند. فقط با زبان اشك با من حرف مى زد.

 به او گفتم: به صورتت فكر نكن به بچه ها فكر كن و به زندگى مان كه باید ادامه اش بدهیم. به او گفتم: از روزى كه تو به خانه نرفته اى من هم نرفته ام. به او گفتم: مثل تو چند ماهى است كه بچه هایم را ندیده ام. به او گفتم: نذر كرده ام با تو به خانه برگردم. به او گفتم: نمى خواهم و نمى توانم اشك هایت را ببینم.

 یكى از پزشكان براى بینى او پیوندى زد آنها مى خواستند از این طریق هوا داخل دهان موسى نرود و بتواند حرف بزند. دعا مى كردم پیوند بگیرد. بالاخره موسى حرف زد و توانست چیزى بخورد. خوشحال بودم كه او دیگر احساس ضعف و گرسنگى نمى كند.

۵ ماه و نیم طول كشید تا موسى توانست غذا بخورد، حرف بزند، راه برود و به زندگى برگردد. بعد از تخفیف زیاد هزینه بیمارستان را ۸ میلیون اعلام كردند. به هر سختى بود قرض كردیم و به خانه برگشتیم. موسى دیگر نمى توانست كار كند. بچه ها از موسى فرار مى كردند. قرض بود و سختى و خرج بچه ها. موسى در زیرزمین مشكل تنفسى داشت و حالت خفگى پیدا مى كرد. ۴۰ كیلو وزنش را از دست داده بود. یك سال و نیم گذشت و موسى دیگر نمى توانست به این وضعیت ادامه دهد. مردى حاضر شده بود ماهى ۲۰ هزارتومان به ما كمك كند دوباره قرض كردم و طبقه بالا را به سختى ساختم. موسى باید زندگى مى كرد. روحیه اش بهتر شد. ولى هنوز هم گاهى دردپا آزارش مى دهد. نیمه شب پایش را ورزش مى دهم. گاهى گریه مى كند. سنگ صبورش مى شوم. مى دانم او آرزو دارد مثل همه عطسه كند، بو كند و نفس بكشد، مى دانم چه زجرى مى كشد كه ترشحات بینى در مجراى تنفسى و دهانش وارد مى شود، مى دانم موسى جز خدا و من و بچه هایش هیچكس را ندارد. مى دانم...

 زن ساكت مى شود. دو مروارید بزرگ اشك مى خواهند روى چهره اش بغلتند. زن از روزى كه با موسى به خانه برگشته سر زمین هاى كشاورزى مردم كارگرى كرده است. زن با تمام این مشكلات از سال قبل براى اینكه مرد زندگى اش باور كند. زندگى براى آمنه دركنار او گرم ولذت بخش است باردیگر باردار شده است. آنها با ماهى ۸۰ هزارتومان كه از بیمه مى گیرند زندگى مى كنند. موسى ۲ سال است حتى حاضر نشده تا در خانه برود. او در اتاق تنها مانده است.

 عكس ها را گرفتم مى خواهم برویم كه موسى مى گوید:
- این زن، زن بزرگى است. شرمنده اش هستم. اى كاش مى شد چهره اى داشته باشم تا مردم را وحشت زده نكند و من مثل قبل از خانه بیرون مى رفتم و براى راحتى این زن بزرگ لقمه نانى سر سفره مى آوردم.

خبر تكمیلی جدید : در اولین اقدام، با مشورت دوستان و تحقیق زیاد در رابطه با پزشك مجرب، دكتر علی منافی یكی از بهترین جراحان پلاستیك و زیبایی به جهت جراحی های بسیار سنگین و موفق صورتهای آسیب دیده از اسید پاشی ها انتخاب شد. همراه با خانم خیری كه به نیابت جمع كثیری از خیرین آمده بودند ملاقاتی با دكتر منافی صورت گرفت دكتر پس از آگاهی كامل از حادثه و كمكهای خیرین، خواستار ویزیت كامل موسی شیخ و آگاهی از داشتن مدارك پزشكی و كارهای انجام شده گذشته شدند. با تصاویر موسی شیخ مسائلی را مطرح كردند از جمله: ایشان حتی كاندید پیوند صورت هم می باشند و اگر پس از ویزیت نتیجه بر بازسازی صورت شد و احتیاجی به پیوند صورت نداشت شاید ۲ سال درمان ایشان به طول بیانجامد و هر قسمت (لب بالا،بینی،ابرو،پلك،پیشانی و گونه) عمل های متعدد را می طلبد كه همین امر به طولانی شدن درمان ایشان می انجامد.

پس از چند روز با آمدن موسی و همسرش دكتر منافی با دیدن مدارك پزشكی، عكس سه بعدی و فتوگرافی تخصصی پزشكی را نقض پرونده دانست تا با ارائه آن تشخیص دقیق و چگونگی درمان و هزینه های سنگین جراحی و بیمارستان را اعلام كنند. در این میان طبیب خیری از كانادا خواستاراعزام موسی شیخ به كانادا جهت درمان و بازسازی صورت بود كه با مشورت با دكتر منافی، مورد متفاوت و مناسب تری به لحاظ درمان موسی شیخ در ایران و كانادا ندیدند

 

نظر شما چیست؟

2 مرداد 88 - 14:55 |

چند مطلب اخیر آرشیو شده